X
تبلیغات
رایتل

تابستون من

احساس میکنم هر چی اتفاق میتونسته توی عمر من بیفته این چند ماه اخیر رو انتخاب کردن: 

- سفریهویی با خواهرم و همسرش وقتی عازم جای دیگه بود و با هم سر از جنگل و هایلندهای مالزی دراوردیم. 

-  عروسی برادر یکی یدونه که چند روز آینده برگزار میشه و طبعا آرزو و انتظار عمرانه یه خواهره که عروسی و بهترین شکل شادی برادر محبوبش رو ببینه 

- اومدن خواهرک عزیز تر از جان بهر امید دیدار فامیل و عزیزان و شرکت در عروسی د حالیکه خودش واقعا برنامه های مهمی توی زندگیش داشته 

- کلی ارسال مدارک و پیگیری و ... واسه فرستادن دخترک به دیار دیگه برای برداشتن قدمی در راه پیشرفت و آینده اش و از دست دادن فرصت اعزامش.تازه دیروز ویزاش رسیده در حالیکه خواهرک ۴-۵ روزه از اونجا اومده و قرار بوده یک ماه با هم باشن و بعد با هم برگردن ایران(دستشون دردنکنه واقعا...) 

- تلخترین اتفاقات و لجبازیهای بچگانه و کوته بینانه و بدبینانه همسر در روزهایی که میتونست با حضور خواهرک و آماده شدن برای برگزاری جشن برادر، کامم شیرین باشه... الان عین زهره.باورتون میشه نه لباس خاصی تهیه کرده ام نه آرایش و موی خاصی منظور کرده ام و نه آمادگی ذهنی دارم.اینجاس که هی با خودم فکر میکنم :بابا...من همین یه برادر رودارم.اونم یه بار ازدواج میکنه.این ماجرای تلخ ادامه داره........ 

- فروش خونه و بلوکه شدن مبلغ اولیه ای که دریافت کردم و الان ۵ ماهه در اختیارم نیست.خدا میدونه سر اعتمادی که من به یه نفر برای یافتن خونه متناسب با شرایطم داشتم و همش تبدیل به سوء استفاده شد و هنوز هم به من برنگشته چقدر اذیت شدم... 

بگذریم  

حتی ذوق و شوق لازم برای سپردن دخترک به مدرسه و کارهای پایانی ثبت نام و روپوش و لوازم التحریر رو در خودم نمیبینم. 

وزن ۱.۵ رفته بالا.ورزش نمیکنم.همین



تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1393 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : آرامیس | نظرات (0)